سفرنامه باکو و اولین تجربه سفر خارجی

می‌خواهم سفرنامه باکو را از زمانی آغاز کنم که ذوق بسیاری برای سفر خارجی داشتم. مدتی بود که دلم هوس سفر به یک کشور خارجی را کرده بود و از اینکه تابحال چنین سفری را تجربه نکرده‌ام خیلی ناراحت بودم. من کسی بودم که غرق در زندگی مکانیکی شده بودم و بدون آنکه حواسم باشه روزها و شب‌ها را مثل یک ربات سر میکردم. صبح سرکار تا عصر و بعد از آن هم لم دادن جلوی تلویزیون و عوض کردن کانال‌های مختلف که از روی ناچاری بود.

در واقع من وقت، حال و حوصله گشتن توی همین تهران خودمون هم نداشتم چه برسه به اینکه بخوام برم مسافرت خارج از کشور! نهایت تحرک من بالا و پایین کردن کانال‌های تلگرامی بود. فکر میکرم که زندگی کردن همینه که دارم و باهاش کاملا کنار اومده بودم و از اینکه شغل خوبی هم دارم رضایت داشتم. تا اینکه به طور اتفاقی مقاله‌ای با عنوان سفرنامه باکو در یکی از سایت‌های گردشگری خواندم.

دیدم شدم مثل آدم‌های معمولی که روز به روز داره عمرشون پی کار و حساب کتاب میگذره و اصلا به تفریحات خودشون توجهی ندارند. دلم سفر خواست، دوست داشتم یه جایی برم که از تهران دور باشه و با مردمانی جدید و بکرتری آشنا بشم. میخواستن بدونم چه چیزی انتظار من را پشت مرزها میکشه؟

من آدمی بودن که نهایت سفرم این بود که دوسالی یکبار برم شمال، اون هم ویلا کرایه کنم و برم دریا و یه چرخی توی شهر بزنم و برگردم. شاید واستون جالب باشه که تا تاریخ نگارش این سفرنامه من هنوز اصفهان و شیراز را ندیدم. اما قصد دارم تا حداکثر ۱ ماه دیگه توی ۱۰ روز از این دو شهر زیبا دیدن کنم.

خلاصه سعی کردم یکم از حاشیه امنی که برای خودم درست کرده بودم خارج بشم. وضع مالی‌ام خداروشکر بد نیست چون همش فکر کار بودم. عید و روز تعطیل سرکار میرفتم و اضافه کاری‌هایم را پر میکردم، چون فکر میکردم که پول تضمینی هست برای خوشحال بودن، غافل از اینکه دارم خودمو تخریب میکنم تا حساب بانکی‌ام را پر کنم. سرتون رو درد نیارم و برم سراغ سفرنامه باکو. اینها را گفتم که بدونید چه شخصیتی دارم و در آخر این سفرنامه چه شخصیتی پیدا کردم.

شروع کردم به گشتن در اینترنت و پیدا کردن کشوری که هم به ایرانیان راحت ویزا بده یا اصلا ویزا نخواد و هم اینکه نزدیک به ایران باشه. در همون ابتدای تحقیق سه تا کشور ترکیه، گرجستان و آذربایجان نظرم رو جلب کرد و از این‌ها سه شهر استانبول و تفلیس و باکو را برای مقصد نهایی انتخاب کردم.

از اونجایی که باکو به ایران نزدیکتر بود و دریا هم داشت تصمیم گرفتم برای اولین سفرم این شهر را انتخاب کنم. سفر به باکو برام خیلی سخت و دلهره آور بود، چون من هیچ چیزی راجع به زبونشون نمیدونستم و نمیدونستم چی انتظارمو میکشه!

در میان تورهای باکو گشتم و گشتم تا یکی را انتخاب کنم تا اینکه کلا از سفر کردن با تور منصرف شدم. خواستم به ترس‌ام غلبه کنم و با تکیه به خودم برم جایی که هیچ چیزی ازشون نمیدونم! بالاخره یه چیزی میشه دیگه، نهایتا گم میشم دیگه! یا اینکه اینقدر گشنم میشه تا یه جوری غذا پیدا میکنم و بهشون میفهمونم که گشنه هستم و غذا میخوام.

درباره آذربایجان و شهر باکو اطلاعات کافی را از اینترنت جمع آوری کردم و شروع کردم به بستن کوله پشتی‌ام. از اونجایی که قصد داشتم به سفر ارزانی را تجربه کنم صبح برای حرکت رفتم عازم ترمینال اتوبوسرانی آزادی شدم تا حرکتم رو به سمت باکو آغاز کنم. اما از آنجایی که در سفر کردن هیچگونه مهارتی نداشتم و از قبل ساعت حرکت اتوبوس‌ها را چک نکرده بودم متوجه شدم که خیلی زود آمدم و اتوبوس باکو ساعت ۲۲:۰۰ حرکت خواهد کرد.

به همین دلیل دست از پا درازتر برگشتم خونه تا شب دوباره برگردم ترمینال (البته بلیط را خریداری کردم). توی این چند ساعتی که شب بشه خیلی اعصابم ریخته بود بهم و همش میگفتم شانس ندارم و از این حرفا! نمیدونستم که شکست خوردن، مسیر را اشتباه رفتن، زودتر از موعد رسیدن و… هم جزئی از سفر و تجربیات آن به حساب میآد.

به طور اتفاقی به ذهنم رسید که نقشه آفلاین گوگل مپ شهر باکو را با توجه به دستورالعملی که در آسان بگرد نوشته شده بود را دانلود کردم و گفتم شاید در مقصد به اینترنت دسترسی نداشته باشم و بهتره یک نقشه همراهم داشته باشم (یعنی میخواستم بدون نقشه برم کشوری که هیچ چیزی از اون نمیدوستم؟). بعد فهمیدم که شانس آوردم که وقت کافی برای دانلود نقشه داشتم وگرنه گم شدنم در باکو قطعی بود. حالا متوجه شدید که چقدر از سفر کردن هیچی نمیدونستم؟

سفر زمینی به باکو

سفرنامه باکو آذربایجان

راس ساعت ۲۱:۰۰ رسیدم ترمینال و فکر میکرم باید اتوبوس چون تاخیر نداره باید راس ساعت حرکت کنه که متاسفانه اینجور نبود و تا ساعت ۲۲:۳۰ همچنان در ترمینال آزادی بودم. فضای ترمینال برای من خیلی جالب و دلهره آور بود.

داشتم سوار ماشینی میشدم که قراره من رو از ایران خارج کنه، طبیعت و آدم‌های جدیدی ببینم و خیلی مشتاق بودم. یک حس جالبی که واقعا نمیدونم در قالب کلمات چطور باید بیان کنم. فکر کنم برای هرکسی در سفر اول و یکبار این حس رو تجربه کرده باشه.

حرکت کردم و با توجه به خستگی زیادی که داشتم چند ساعتی خوابیدم اما همون حس نو نذاشت ساعت خواب را کامل پر کنم و دم دم‌های صبح از خواب بیدار شدم و چشم به جاده دوختم. از کنار روستاهای مختلف گذشتم و مزارع زیبا و دلنشین را دیدم. اینقدر درگیر زندگی مکانیکی شده بودم که دیدن چنین مناظری برام غربی بود.

شهر به شهر گذشتم و با اینکه اکثر مسافران اتوبوس در خواب عمیق بودند، من جاده را رها نمیکردم. در دلم آشوبی بود، برای من دیدن مناظر جدید هم خیلی جالب بود و هم دلهره‌آور. بعضی اوقات فکر میکردم که اشتباه کردم تنهایی اومدم سفر خارجی، اگه برام اتفاقی بیافته چی؟ اما دیگه تصمیم داشتم تا دنیای جدیدی را تجربه کنم.

مرز زمینی ایران و آذربایجان

صبح شده بود که به مرز آستارا رسیدیم. همگی پیاده شدیم و برای کنترل پاسپورت و ورود به کشور آذربایجان آماده شدیم. مرز خیلی شلوغ بود و دلال‌ها بسیار زیاد. توی اینترنت خونده بودم که نمیشه به این دلال‌ها زیاد اعتماد کرد و از طرفی باید بسیار مراقب مدارک خودم باشم تا اتفاق بدی براشون نیافته! هزینه‌های مربوط به عوارض خروج از کشور و… را در باجه بانک ملی پرداخت کردم و به باجه کنترل پاسپورت رسیدم.

جالبه بگم که با توجه با اینکه دو سالی بود پاسپورت گرفته بودم اما ورق هم نخورده بود و سفید سفید. مردم پاسپورت میگیرن که برن سفر، اما من گرفته بودم تا بندازمش یه گوشه!

باجه‌های کنترل پاسپورت خیلی خیلی شلوغ و کلافه کننده بود برخلاف چیزی که تصور میکردم. خلاصه بعد از کلی تو صف موندن و اتلاف وقت بالاخره ” ویزای آذربایجان “ را گرفتم و مهر خروج روی پاسپورتم زده شد و از ساختمان گمرک خارج شدم و با از پلی عبور کردیم که زیر آن رودخانه ارس عبور میکرد و تا نیمه‌های پل پرچم‌های ایران و نیمه بعدی پرچم‌های آذربایجان نصب شده بود.

با ایران برای چند روزی خداحافظی کردم و وارد ساختمان گمرک آذربایجان شدم و پس از زدن مهر ورود کنار پنجره اتوبوس به دیدن ادامه مسیر نشستم و این شد تجربه من از سفر زمینی به باکو آذربایجان.

مسافران که همگی سرحال بودند شروع به گپ و گفت با یکدیگر کردن و من هم از این قائده مستثنی نبودم و با مسافران کنار دستی‌ام صحبت میکردم. در میان صحبت‌ها احساس میکردم که دارم بزرگ میشم، دارم به تجربیات‌ام اضافه میکنم و انگار خستگی چند ساله نشات گرفته از کار از من دور شد. بالاخره به باکو رسیدم و به اولین چیزی که فکر میکردم رزرو هتل بود که وسایل را آنجا بگذارم و برم داخل شهر چرخی بزنم.

در ابتدا چندتا از همسفرام گفتند که به هتل آن‌ها بروم اما تمایل داشتم تا به هتلی برم که تصاویر آن را از سایت بوکینگ دیده بودم و در سایت آسان بگرد هم توضیحی راجع به آن در قسمت معرفی هتل ها داده بود. سفرنامه باکو را از آنجایی پیش میگیریم که با استفاده از نقشه آفلاینی که دانلود کرده بودم هتل مدنظر را پیدا کردم و رهسپار هتل شدم.

به هتل Vania Hotel باکو رسیدم و سعی کردم با توجه به اینکه هیچ چیزی از زبونشون نمیدونستم اتاق بگیرم که خوشبختانه رزپشن انگلیسی بلد بود و به مشکلی نخوردم. با خودم فکر کردم که چون ممکنه این هتل به سایت بوکینگ پورسانت پرداخت کنه، پس میتونم چون حضوری اومدم تخفیف بگیرم که خوشبختانه موفق شدم و با شبی ۹۰ هزار تومان اتاق بسیار خوبی گرفتم.

سفرنامه باکو آذربایجان

هتل Vania Hotel باکو

رزرو هتل در باکو

در ادامه سفرنامه باکو آذربایجان به هتلی که رزرو کردم میرسیم. خوشبختانه هتل از امکاناتی خوبی مانند: منظره شهر، تلویزیون LCD، حمام، صبحانه مفصل (رایگان)، رستوران و از همه مهمتر اینترنت پرسرعت وای فای برخوردار بود که همین اینترنت من را از خرید سیم کارت آذربایجانی بی‌نیاز کرد.

البته امکانات هتل مفصل‌تر از اینهایی بود که گفتم بود ولی باید سفرنامه باکو را جمع و جورتر بنویسم. برای مشاهده امکانات هتل Vania Hotel باکو می‌تونید به سایت آسان بگرد مراجعه نمایید.

حمل و نقل در باکو

خوشبختانه با توجه به اطلاعاتی که از سیستم حمل و نقل شهر باکو از تهران جمع کرده بودم میدونستم مشکلی نخواهم داشت. برای حمل و نقل در باکو سه گزینه پیش رو دارید که عبارت است از:

  1. مترو
  2. اتوبوس
  3. تاکسی

جالبه بدونید که هزینه استفاده از مترو و اتوبوس بسیار بسیار ارزان و مقرون به صرفه است (۲۰ قاپیک) اما مشکل اینجاست که کل شهر تحت پوشش نیست و اتوبوس نیز در مسیرهای تعیین شده حرکت میکند. با این شرایط مجبور هستید تا برای رسیدن به مقصدی خاص از چندین اتوبوس یا مترو استفاده کنید که البته زیاد بد هم نیست و میتونید بیشتر با این شهر آشنا شوید.

همانطور که در پایین مشاهده میکنید، تصویر نقشه مترو باکو را برایتان قرار دادم تا با از آن در سفر خود به این شهر استفاده نمایید. البته با مراجعه به سایت مترو باکو نیز میتوانید اطلاعات بیشتری پیرامون مترو این شهر اخذ کنید.

نقشه مترو باکو

سیستم اتوبوسرانی این شهر نیز میتونه کمک بسیار زیادی به شما بکنه. یک نقشه‌ای هم برای شما در زیر قرار دادم که مسیر اتوبوس‌ها را مشخص کرده است. اما پیشنهاد میکنم که به جای استفاده از آن وارد سایت اتوبوسرانی باکو به آدرس bakubus.az تا به طور کامل با حرکت اتوبوس‌ها و ایستگاه‌های مربوطه آشنا شوید. در این سایت مشخص شده که چه شماره اتوبوس‌هایی در چه ایستگاهی توقف میکنند و مسیر اصلی آن‌ها به کدام سمت است. توجه داشته باشید که بالای هر اتوبوس شماره‌ای درج شده که بیانگر مشخصه مسیر آن است.

نقشه اتوبوسرانی باکو

در ادامه سفرنامه باکو به سفرهای درون شهری میرسیم که خوشبختانه با توجه به اطلاعاتی که سایت اتوبوسرانی باکو در اختیار عموم قرار داده بود، هیچگونه مشکلی در رفت و آمد نداشتم و تونستم براحتی برای رسیدن به هر نقطه‌ای که میخواستم از اتوبوس‌ها استفاده کنم و در صورت لزوم خط عوض کنم. اتوبوس‌ها هم راحت بود و هم ارزان، از طرفی تقریبا میشد به قسمت اعظم این شهر دسترسی داشت.

تاکسی هم یکی از گزینه‌های بسیار خوب برای سفر درون شهری در باکو است و چنانچه به مقصدی میخواهید بروید که اتوبوس یا مترو ایستگاهی در آنجا ندارد میتوانید از تاکسی‌ها کمک بگیرید. چیزی که برای من خیلی جالب بود نوع تاکسی‌ها بود که بیشتر شبیه به تاکسی‌های انگلستانی است که در فیلم‌ها دیده بودم.

ظرفیت این تاکسی‌های ۵ نفر است و خوشبختانه قیمتی بسیار منصفانه نیز دارند و برای سفرهای معمولی ۵ منات و برای سفرهای طولانی‌تر تا ۸ منات نیز دریافت میکنند.

دیدنی های باکو

سفر برای من هر لحظه جذاب و جذاب‌تر میشد. دوست داشتم در تمامی خیابان‌های این شهر قشنگ قدم بزنم و از دیدن مناظری که برای من خیلی بکر بود لذت ببرم. ترسم از ندانستن زبان ترکی و… ریخته بود. به قدری اعتماد به نفس گرفته بودم که داخل سوپرمارکت‌ها میرفتم و با زبان بی‌زبانی به طرف می‌فهماندم که چی میخوام. اصلا فکر نمیکردم که یک روز قدم زدن در خیابان برای من به نوعی لذت تبدیل شود. بدون آنکه پولی خرج کنم داشتم از دیدن باکو لذت میبردم.

با رسیدن به بلوار باکو منظره‌ای بی‌نظیر مقابل دیدگان پدیدار شد. دیدن دریای خزر از این زاویه برای من خیلی جالب بود، چراکه در از این زاویه هیچگونه زباله‌ای نمیشد دید. بلوار باکو به طرز عجیبی خوب بود. در کنار آن که قدم میزدی کافی شاپ‌های کوچک و بزرگ بار برندهای بزرگ و کوچک فراوانی را میدیدی که دلت میخواست از هرکدام قهوه‌ای بخری و به تماشای زلالی آب نگاه کنی.

فضاهای سبز، وزش نسیم خنکی که برگرفته از آب بود و اجرای آماتور نوازندگان خیابانی چیزهایی بود که به من بسیار حال داد. داشتم از فضای صمیمی که بین مردم در این بلوار بود و چیزهای دیگری که گفتم لذت میبردم تا اینکه یادم افتاد نه صبحانه خوردم و نه ناهار! اینقدر ذوق سفر داشتم و دیدن چیزهای جدید برایم لذت بخش بود که کاملا غذا خوردن را فراموش کرده بودم.

در ادامه سفرنامه باکو میرسیم به قسمت شکم! به صورت کاملا اتفاقی وارد یک رستوران شدم که غذای باکویی را تجربه کنم. بعدا فهمیدم که اسم رستوران Yaxtklub است. خوبی این رستوران این بود که در یک شبه جزیره مصنوعی ساخته شده بود و دور تا دور دریای خزر قرار داشت. غذایی سفارش دادم که اصلا نمیدونم چی بود ولی خوشمزه بود.

یعنی در این حد هیچی نمیدونستم و با پرویی داشتم کارم رو پیش میبردم. خلاصه بعد از اینکه جواب شکم رو دادم دوباره قدم زدن را در بلوار شروع کردم. یک قسمتی دیدم دوچرخه کرایه میدن که به زحمت و با زبان ایما و اشاره تونستم یک دوچرخه کرایه کنم. هر چه از لذت رکاب زدن در میان درختان برایتان بگویم کم گفته‌ام.

نمیدونم برای منی که تا به حال چنین سفری را تجربه نکرده بودم خیلی خوش میگذشت یا واقعا به مسافران دیگه هم اینقدر خوش میگذره. هوا تاریک شده بود و منم خسته خسته! تاکسی گرفتم و به هتل برگشتم تا دوش بگیرم و استراحت کنم و صبح به دیدن سایر مناطق باکو بپردازم.

سفرنامه باکو

سفرنامه باکو

بلوار دریا باکو

صبح به قسمت رستوران هتل رفتم تا صبحانه بخورم. خوشبختانه صبحانه با توجه به پولی که بابت هتل پرداخت کرده بودم خیلی خوب بود و من رو راضی نگه داشت. اصلا به نظر من صبحانه اصلی‌ترین وعده غذایی است که اگر کامل و پرانرژی باشه میتونه روز خیلی خوبی را برای شما به ارمغان بیاره. با استناد به همین دلیل، صبحانه‌ام رو برخلاف روزهای کاری که هیچی نمیخورم، کامل خوردم.

صبحانه هتل Vania Hotel

هتل Vania Hotel

سفرنامه باکو آذربایجان

در روز دوم و در ادامه سفرنامه باکو تصمیم گرفتم تا به پارک آبی بروم. با کمی گشت و گذار در اینترنت هتل AF Hotel را که در منطقه نوخانی بود را انتخاب کردم و رهسپار آنجا شدم. در واقع تونستم که ترانسفر رفت و برگشت و هزینه ورودی این تور داخل شهر را به قیمت ۳۵ منات از Tour Desk خود هتل خریداری کنم. پارک آبی جالبی بود با تعدادی سرسره برای بزرگسالان و کودکان که برای من خیلی هیجان انگیز بود. نیم ساعت هم جت اسکی کرایه کردم و ۵۰ منات بابت آن پرداخت نمودم که کمی زیاد بود.

دور تا دور استخر و ساحل تخت‌هایی وجود داشت که میتوانستید با آن حمام آفتاب بگیرید. ضمنا در کنار ساحل نیز کافه‌هایی وجود داشت که میتوانستید از آن‌ها نوشیدنی خریداری نمایید. به طبع من هم یک نوشیدنی خریداری کردم و بر روی یکی از این تخت‌های حمام آفتاب دراز کشیدم و غرق در تجربیاتی شدم که تاکنون از سفرم به دست آورده بودم و اینکه چطور باید آن‌ها را در سفرنامه باکو آذربایجان بگنجانم. برای خودم هم جالب بود که چطور اون زندگی مکانیکی را حتی برای چند روز رها کردم و الان جایی هستم که نمیدونم کجام!

تا ناهار مشغول استراحت، حمام آفتاب و چشم دوختن به سواحل زیبای دریای خزر شدم تا اینکه شکم عزیز تقاضای غذا کرد. به طبع وارد رستوران هتل AF شدم و مجدد با هزار زحمت تونستم غذا سفارش بدم و اینبار هم نمیدونم که چی بود اصلا ولی خیلی خوشمزه بود . مشکلی باهش نداشتم. اونجا بود که با یه آقای روسی آشنا شدم که چند روزی بود که برای تفریح وارد باکو شده بود و قصد داشت تا فردا این کشور را ترک کنه.

خوشبختانه زبان انگلیسی خوب صحبت میکرد و تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اون هم مثل من تنهایی سفر کرده بود اما تجربه بسیار زیادی در این امر داشت. برام از شرق روسیه گفت، از جاهای دیدنی سن پترزبورگ گفت که چقدر زیباست و اینکه این شهر چند روزی در تیرماه رنگ شب را به خود نمی‌بیند. بدون شک قشنگ‌ترین قسمت سفر من هم صحبت شدن با این فرد بود. فهمیدم که دنیا تنها از خانه تا محل کار و بالعکس نیست. دنیا چیزای خیلی زیادی واسه نشون دادن داره که درگیر شدن با روزمرگی‌ها ما را از آن غافل میکنه.

حتما بخوانید: سفرنامه تفلیس

خلاصه بعد از اینکه تور نیمروزی من در این پارک آبی به اتمام رسید تصمیم گرفتم تا به چرخ و فلک بزرگی که از دور دست‌ها کاملا مشخص بود برم. قبلا و در هتل از اینترنت جزییات آن را پیدا کرده بودم و میدونستم که در خیابان تارگوی است، پس یه تاکسی گرفته‌ام و سریعا خودمو به اونجا رسوندم. تاکسی در این مسیر از من ۷ منات دریافت کرد و من را نزدیکی هتل Intourist پیاده کرد و قدم زنان به سمت چرخ و فلک رفتم.

سفرنامه باکو را از آنجایی پیش میگیریم که به باجه فروش بلیط رسیدم و با پرداخت ۵ منات سوار چرخ و فلک شدم. کابین‌های آن از امنیت بسیار بالایی برخوردار بود به طوری که فضا کاملا بسته و پوشیده بود و از طرفی سیستم تهویه هوا و LCD هم وجود داشت تا مسافران بتوانند سطح ارتفاع کابین را از زمین مشاهده کنند.

ضمنا ظرفیت کابین‌های چرخ و فلک نیز ۶ نفره بود و فضای کافی برای سرنشینان وجود داشت. دیدن شهر باکو در شب و برج‌های شعله از این ارتفاع بسیار لذت بخش و جالب بود.

سفرنامه باکو

چرخ و فلک باکو

توی یکی از سفرنامه باکو خوانده بودم که تارگوی معروف‌ترین خیابان این شهر است و تاکسی گرفتم و به سمت این خیابان حرکت کردم. ساعت حدود ۲۱ به این خیابان رسیدم. چیزی که برای من خیلی جالب بود زنده بودن این قسمت از شهر و شادی و نشاط اهالی آن بود. یک فواره بسیار زیبا نیز در این خیابان وجود داشت که بعد از عکس گرفتن از آن برای شام خوردن بدنبال رستوران گشتم.

سفرنامه باکو

در ادامه سفرنامه باکو به قسمت شام در در خیابان تارگوی رسیدم. ناگهان در قسمتی از خیابان رستوران مک دونالد را دیدم و از آنجایی که این برند در ایران شعبه‌ای ندارد سریعا یک همبرگر به قیمت ۵ منات خریداری کردم. خیلی خوشمزه بود، شاید قسمتی از خوشمزگی آن به این خیابان و سفر من ربط داشت. بالاخره بعد از خوردن شام به سمت هتل روانه شدم تا فردا که روز آخر سفرم بود را به بهترین شکل ممکن بگذرانم.

روز سوم در سفرنامه باکو

در ادامه سفرنامه باکو به روز سوم میرسیم. صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول برای خوردن صبحانه به قسمت رستوران هتل رفتم. میز خالی وجود نداشت و روی یک صندلی کنار ژاپنی‌ها نشستم. باهاشون گرم صحبت شدم و گفتم که از ایران اومدم، نظرتان راجع به ایران چیست؟ یکی از آن‌ها وقتی شنید که اهل ایران هستم خیلی هیجان زده شد و گفت من یکبار به کشورتان سفر کردم و در انتهای سفرم وقتی میخواستم به فرودگاه بیایم تا پرواز بازگشت به ژاپن را انجام دهم، پولم تمام شد.

یک نفر برای من تاکسی گرفت و هزینه را حساب کرد و من را به فرودگاه فرستاد. این مهمان نوازی ایرانی‌ها را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. به طبع من هم کلی غرور گرفت و حال کردم که از ایران خاطره خوبی براش بجا مونده.

امروز میخواستم کمی در پاساژهای باکو گشت بزنم و اگه بشه برای خودم لباس و چیزای دیگه بخرم. در ادامه میخونید که خریدن لباس از این شهر بزرگترین چالش سفرنامه باکو بود. به پاساژ ۲۸Mall رفتم که پر بود از برندهای مختلف پوشاک، رستوران و کافه‌های مختلف. داستان وقتی جالب میشه که به فروشگاه LCwaikiki رفتم و بعد از این که لباسی رو پسندیدم درخواست پرو کردم.

لباس به سایز من کمی کوچیک بود و در فهماندن اینکه یک سایز بزرگتر به من بدید خیلی عذاب کشیدم. فروشنده انگلیسی ضعیفی داشت و منم که کلا ترکی در حد صفر. خلاصه با زحمت چندتا لباس خوب خریدم و برای صرف ناهار به طبقه چهارم این مجتع تجاری رفتم.

در ادامه سفرنامه باکو به طبقه چهارم مجتمع تجاری ۲۸Mall رسیدم، جایی که باید ناهار میخوردم. چندتا رستوران در این طبقه قرار داشت و من PAK DAD را انتخاب کردم و یک پرس دونر کباب سفارش دادم که چه کار درستی کردم. خیلی خیلی خوشمزه بود و بهم چسبید. در این طبقه ۷ تا رستوران وجود داشت که همشون از برندهای معتبر بودند، مثل: بایدونر، ددلی دنیا، KFC، Le Beirut، مک دونالد، Pak DAD و Italian Kitchen. خلاصه بعد از سفارش غذا دیدم که از حجم خوبی برخورداره بر خلاف رستوران‌های خیلی شیک که با یک دوغ ۷ منات پرداخت کردم و فکر میکنم قیمت خیلی مناسبی هم بود.

بعد از صرف ناهار دوست داشتم تا یکبار از برند معروف استارباکس قهوه بخرم و امتحانش کنم. دقایق زیادی نشستم و از خوردن قهوه لذت بردم و در نهایت با پرداخت ۶ منات از ۲۸Mall خارج شدم چندساعتی در خیابان‌های شهر و بدون هدف مشغول به قدم زدن شدم. از دیدن خانه‌ها، مناظر و مردم لذت بردم و هنگام عصر به بلوار باکو برگشتم تا سوار کشتی تفریحی بشم که شب اول دیده بودم.

سفرنامه باکو را از آنجایی پی میگیریم که میخواستم سوار بر کشتی تفریحی بشم. این تور کشتی در بلوار و روبروی مرکز خرید ParkBulvar قرار داشت. قیمت بلیط VIP آن را ۱۰ منات خریداری کردم و بعد از گذشتن از یک صف نسبتا طولانی و شلوغ سوار کشتی شدم و حدود ۴۰ دقیقه بر روی آب دریای خزر پیش رفتیم. شاید جذاب‌ترین قسمت سفرنامه باکو همین کشتی سواری باشه.

حس خیلی خوبی رو به هر بیننده‌ای القا میکنه و با دیدن آب‌های آرام آرامش میگیرید. داخل کشتی موسیقی زنده پخش میشد و داخل کشتی هم بوفه‌ای قرار داشت که میتونستید از آن تنقلات و نوشیدنی خریداری کنید.

کشتی تفریحی باکو

مسافران کشتی همگی با خانواده یا دوستان آمده بودند غیر از چند نفری که مثل من تنها سفر میکردند. با یکی از آن‌ها که در میز کنار دست من نشسته بود به صحبت نشستم، چون واقعا کار دیگه‌ای نداشتم و دوست داشتم با کسی حرف بزنم و تجربیات بیشتری کسب کنم. با آقایی هم صحبت شدم و گفت اهل یونان است و به صورت کوبه گردی سفر میکنه و الان ۲ ماهه که خونه نرفته. این جرات، جسارت و مصمم بودنش در سفر خیلی ستودنی بود. بدون دغدغه سفر میکرد و برای از این شهر به آن شهر رفتن سوار اتوبوس‌های بین راهی میشد یا از قطار استفاده میکرد. بهم گفت اصلا توی این چند وقت از هواپیما استفاده نکردم تا هزینه‌های سفر کاهش پیدا کنه.

یکی از قسمت‌های جالب سفرنامه باکو برای من همین هم صحبت شدن با این شخص بود که تاثیر بسیار زیادی در ادامه روند سفرهای من داشت. فهمیدم که برای سفر کردن نباید حتما همه شرایط محیا باشه. خلاصه تور کشتی تمام شد و میخواستم برم شام بخورم که این دوست یونانی هم همین قصد رو داشت که باهم به رستوران Anadolu رفتیم که از خوبی‌های آن چند زبانه بودن منوی آن که فارسی هم داشت بود. جالبه توی منوی فارسی غذایی بود به اسم لوله کباب که نمیدونستم چیه ولی سفارش دادم و بعدا فهمیدم همون کباب کوبیده خودمونه! دوستم هم یک پیتزا سفارش داد که روی هم ۲۴ منات پرداخت کردیم.

باهام خداحافظی کرد و به سمت هتل رفت، چون میخواست صبح به سمت روسیه حرکت کنه. من هم برای دقایقی در کنار بلوار قدم زدم و پس از خداحافظی با این دریای زیبا به سمت هتل برگشتم و مشغول جمع کردن وسایل شدم تا صبح تاخیر نداشته باشم.

دیگه به انتهای سفرنامه باکو نزدیک میشیم. روز اول که با اتوبوس به باکو رسیده بودم، راننده من رو راهنمایی کرد که برای اخذ بلیط باکو به تهران، کجا باید بیام. به طبع رهسپار اونجا شدم و بلیط برگشت را به همان قیمت تهران تهیه کردم و سر ساعت تعیین شده سوار اتوبوس شدم و به سمت مرز آستارا و ایران حرکت کردم. در مسیر به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که واقعا زندگی یعنی چی؟

شاید خواندن سفرنامه باکو من زیاد برای شما جذاب نبوده باشه یا اینکه فکر کنید چرا اینقدر کم عکس گرفتم. اصولا من در سفر متعقدم باید خودم از سفر لذت ببرم پس عکس گرفتن مانع تفریحات میشه. از طرفی من برای اینکه بار اولم بود که سفر خارجی داشتم، مطمئنا خیلی کارهایی که باید در باکو انجام میدادم را ازش گذشتم و تنها به قدم زدن در کنار بلوار باکو اکتفا کردم. اما چیز با ارزشی از این سفر یاد گرفتم. اولا فهمیدم برای سفر کردن نباید همه چیز آماده و محیا باشه. شاید فکر میکنی مثلا تا فلان قدر پول نداشته باشم مسافرت نمیرم اما شاید برای رسیدن به شرایط ایده‌آل باید سال‌ها زمان صرف کنی و سال‌های جوونی را که برای سفر کردن عالیه از دست بدی، مثل خود من! سعی کردم این مورد را در لابلای سفرنامه باکو بنویسم. بعد از این سفر، کاملا نظرم راجع به زندگی تغییر کرد. فهمیدم دنیا همین تهران یا شهر یا کشور خودمان نیست و باید دل زد به دریا.

امیدوارم که از خواندن این سفرنامه باکو لذت برده باشید و توانسته باشم که کمکی هرچند کوچک در شناخت شهر باکو به شما داشته باشم. ببخشید اگر اشکلاتی در نگارش سفرنامه وجود داشت. من به سفر ادامه میدم، میرم تا جاهای جدید را ببینم و با فرهنگ‌های جدید آشنا بشم. سفرنامه می‌نویسم و آن‌ها را در همین سایت آسان بگرد منتشر خواهم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *